زندگی دلگیر بودن


زندگی درست از زمُونی دلگیر اَبُو که بایی رو و پر اِشکشی
و از زمُونی دلگیرتر اَبُو که بی بی دیگه بی کسی یادش نتا
درست از همون روزوی که صدای قُل قُل آب جوش رو چراغ علا الدین به گوش نتا و صدای بازی کودکانه ی؛ نُوکو از وسط حیاط بدون دیوار
خونه بی بی دیگه نتا..؟
از همُو وقتی که ناهار روز جمعه کنار همدیگه ماخوه و تعداد آدموی دور سفره کم و کمتر بُو …
دقیقا وقتی خونه ی امید وخاطرهوت اَکوبن و به جاش آسمان خراش اَسازن، زمونه سنگین و غمگین اَبوت …
نه دیگه جایی به روتن اِته و نه کسی با یه استکان کمر باریک و چای خوشرنگ منتظرتن
تا دلتنگیوی روزگار از شونهوت بِتَکونت؛ و حالا خُودوم مُوندوم با ته مونده عمروم که در انزوا و در یک فضای دراماتیک هر روز از گشنگی حسرت اَخوروم؛ ولی چند روزین که سخت به این روزگار فکر اَکروم،به گذشته،به حال،به این دنیای پیچ در پیچش ،به ارزوشی که دیگه بوی غریبی اَدن؛ به مردم عصر مدرنیته و تکنولوژی؛ دیجیتال
عصری که همه چیزمو مدرن اشکردن، حتی باورها و اعتقاداتمو
جنس بازاردوست داشتنو سادگی،مرام،همدردی،صداقت همه اش قلابی بُودن
و دیگه فابریکش تو هیچ بازاری گیر نتا
دلم شتا فقط یه لحظه از این دنیای دود و بوق
و ترافیکوی شلوغ دنیای ماشینی بَرگردوم به روزوی که دِلو همه پاک هسته و ساده و اُورجینال روزوی که از خیلی چیزو محروم هسترنگ اما این محرومیتو جلوی شادیُمو شوناگه وبا همه ی فقرمو ازمحبت غنی هسترنگ…؟

متن از : میثم حیدری

2
0

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای مورد نیاز با * مشخص شده اند.پر کردن این فیلد ضروری است *